شنبه 31 خرداد 1388 ساعت 10:32 PM |
بازدید : 1017 |
نوشته شده به دست amir davood |
(نظرات )
پیرزن کمی فکر کرد و به خودش گفت :چرا ا ین پیر مرد هر بار به من این را میگوید .
پیرزن هر روز دعا میکرد که پسرش باز به خانه برگردد یک روز پیرزن طبق عادتش تکه نانی را بر روی طاقچه گذاشت این دفعه ان پیرمرد گوژپشت نیامد پیرزن کنجکاو شده بود که او کجاست از رهگذران محل ادرس خانه ی او را گرفت
به خانه ی او رفت دید که او مریض است و ممکن است بمیرد او فقط یک پسر داشت از او پرسید مادرت کجاست پسر چشمش اشک الود شد و گفت او مرده است . پیرزن خیلی دلش سوخت مقداری پول به ان ها داد پیر مرد او را صدا کرد و دوباره به او گفت(کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد.)
پیرزن از ان ها خداحافظی کرد و تا از در خانه ان ها بیرون امد پسرش را دید و با خوش حالی لو را در اغوش خود گرفت .